حواریون طلا
قرار گذاشتند که موضوع را به کسی نگویند. آنانکه ناگهان به دنیا دست یافته بودند از همراهی با آنحضرت سر باز زدند وبر خرابه ماندگار شدند تا طلای بدست آمده را بین خود تقسیم کنند.
هنگام ظهر که گرسنگی به آنان فشار آورد از میان خویش یکی را با قید قرعه انتخاب کردن که راهی روستا شود و غذا بیاورد.
مرد عزم روستا شد و غذایی تهیه کرد ودر آن سم مهلکی ریخت که دوستانش را از میان بردارد و خشت طلا را تصاحب کند.
از آنسو آندو که منتظر غذا بودند با خود تبانی کردند که به محض ورود دیگری اورا از پای در آورند و طلا را بین خود تقسیم کنند.
مرد تا از راه رسید کشته شدو قاتلان نیز با خوردن غذای مسموم مردند.
عیسی وقتی از سفر بازگشت دید سه جنازه بر روی خشتی از طلا افتاده است.
آنگاه فرمود. دنیا اینگونه با دوستان خویش معامله میکند.
